![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
بیشتر از سه سال گذشته از روزی که شروع کردم به نوشتن
چه روزایی بودن، کند، سنگین و تلخ! ایستادم هنوز اما، نه استوار و نه مغرورانه، چه راه دیگه ای متصورم نیست! ولی ایستادم... زیر بار این زندگی بیهوده و بیارزش، با کمری خمیده البته...! « ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش» از برای نو شروع کردم و از هنوزم برای تو مینویسم... تویی که رفتی اما... نه! هستی! و برای همیشه هم میمونی تو قلبم.... میدونم این قلب شکسته و سیاه ارزش حتی قربانی شدنم نداره ولی شرمنده، تنها چیریه که دارم! .... و من تا همیشه مینویسم از تو، از تویی که همه جیز بودی، همه جیز و هستی البته ... رفتی اما از برم.... « او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود» |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:23 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|