![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
هله عاشقان بشارت، که نماند این جدایی
برسد به یار دلدار، بکند خدا خدایی به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهایی نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق نفسی به عرش اعلا، که ز نور اولیایی منگر به هر گدایی، که تو خاص ازان مایی مفروش خویش ارزان، که تو بس گران بهایی بصف اندر آی تنها، که سفندیار وقتی در خیبر است برکن، که علی مرتضایی صنما تو همچو شیری، من اسیر تو چو آهو به جهان که دید صیدی، که بترسد از رهایی؟ همگی وبالم از تو، به خدا بنالم از تو ز همه جدام کردی، ز خودم مده جدایی مولانا |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:31 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|