تبليغاتX
تنهایی، تاریکی، تکینگی
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست

دیوانه وار میبارید اون شب
شاید میخواست بهم یاد بده چطور باید اشک ریخت

قطره های درشت فرود میومدن رو صورتم مثل سیلی
شاید میخواست تنبیه کنه جسارتمو

تنها صدایی که بود حجمه ی بیتاب بارون بود
شاید داشت اعتراض میکرد به سکوتم

بیوقفه و یکنواخت میبارید
شاید میخواست راضیم کنه!

من اما ... تهی بودم، خالی، پوچ!
بهت زده به لرزش آب پرتلاطم زیر پام خیره بودم؛
دانوب داشت از خوشحالی میرقصید!

من اما ...تهی بودم؛ نه گریه ای، نه شیونی...
یه لحظه ،فقط یه لحظه بستم جشممو .... و تلخندی کج کرد گونه های بیحسمو
آخرین بار ... روی همین پل، خیره به همین آب ...

چه خوش باور بود آسمون اون شب...!
که میخواست اشکای یه "مرد مرده" رو ببینه... !
شایدم نه؛
 شاید واقعا دلش گرفته بود از تقدیر شوم من!

+ نگارش شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 5:48  بدست سیاهوش |