![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
جدا شده ذهن آشوبناکم از روان و تن! و خیره، به فاجعه ی حزن انگیریکه سرنوشتشو
تعیین کرده نگاه میکنه... چه صحنه ی عجیبیه...! نمایش تباه شدن « من » ! تراژدیی که بغایت مضحک بنظر
میاد ! میتونم ببینم پژمردگی وجودمو.... جوهره ی وجودم خشکیده...! میچشم لحظه به لحظه تلخی ِله شدن تنمو زیر این فشار...! چقدر باورکردنی تر بود دنیا قبلا! ... ولی باور نکردنیه که چطور به «اینجا»
رسیدم...، چه اشاتباهی کردم؟! چی رو ندیدم...؟! نمیدونم! ... سوال که زیاده ولی، ....
جوابی نیست....! مخصوصا به کوتاه ترین سوال که میرسم... « چرا..؟!» اولش خیلی غریب بود؛ نه که حالا نیست، ولی ... چه آرزوهای قشنگی داشتم، چه خیالات خوشی.... . چرا باید واقعیت اینقدر بیرحم باشه؟! بعضی وقتا البته هست یه صدا هایی، یه نورهایی، خاطره هایی... شادیم همه اش دروغیه
که دلمو بهش خوش کردم ....: عشق!! یه چیزیو ولی مطمینم... : بغایت تلخه « تنهایی » ! |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:25 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|