تبليغاتX
تنهایی، تاریکی، تکینگی
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست

قلمم خشکیده...! شایدم دستم...

چیزی برای نوشتن ندارم؛ آخه دیگه هیچ احساسی ندارم.... نسبت به هیچی...!

دیگه خاطره های پرنور از تابستونای داغ تو دشت و جنگل با خاطره های زیرلب ناسزا گفتن به معلم سر جلسه ی امتحان تو روزای سرد زمستون فرقی نداره...!

همشون یه چیزن...: بی هامیت، بیرنگ و بیصدا!

بالاخره گذشتم از اون خط قرمز! دیگه همه چیز بی اهمیته و بیارزش...!

حالا دیگه بیخیال، ساکت، بیاحساس و تنها «رد میشم از کنار هر چیز و هر کسی»

دیگه همه غریبن، همه ی صداها یه طنین دارن و همه جیز بیرنگه .

«توقف» نمیکنم.... کسی هم البته بهِم نمیزنه این «عبور» یکنواخت، سامت و بیرنگو !

ولی هنوز غم هست، نفرتم همینطور! اینا آخه حسای معمولی نیستن!

گره خوردن با تار و پودم، هرروز و هرروز....

این دوتا ولی رنگ دارن... سیاهن مثل شبای بی ستاره

و همینه که زندگیم سیاهه ، سرده و تاریک...!بی هیچ روزنه ی امیدی، بی هیچ گرمای محبتی...!

.... و من تنهام.... تنهای تنها....

همین بود؛ همش همین بود

.... و اگرچه « ناجوانمردانه سرد است» ، اما گله ای نیست که این نحسی از تقدیر شومم بود ...!

+ نگارش شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:28  بدست سیاهوش |