تبليغاتX
تنهایی، تاریکی، تکینگی
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست

متنفرم از خرد شدن چیزی که بهش میگن «غرور» !

البته چیزی نمونده از غرور برام، ولی خب من ایرانیم! معنی این کلام واضحه !

به صرف ایرانی بودن باید مغرور باشم به « دارایی» ها و «ارزش» هایی پوچ و تهی

 که نیاکانم به دلخوشی و شرمندگی «اندوختن» و به هیچ قیمتی نباید بشکنه!
و بغایت جالبه برام که حماقت همین گذشتگان دلیل اصلی له شدن غروری بود

 که نه تنها اون غرور «دروغین» و پوچ که حتی غرور طبیعی هر کسی رو در بر میگیره...

و این تناقض ویرانگر چنان به سخره گرفته تک تک ذرات وجودمو

 که از غرور جز نقشی لرزان بر مردآب هستیم چیزی باقی نمونده

و تنها امیدم اینه که کسی «سنگی» باین آب نندازه!
و شاید این مهمترین دلیل تنهاییمه...؛ ترس از اون سنگ! فرار میکنم از بقیه

 به خاطر سنگهایی که «فکر» میکنم تو جیبشون قایم کردن....!
شایدم نکردن، ولی خب من «باید» فکر کنم که کردن!

هر از گاهی البته خواسته یا ناخواسته پرتاب میشن سنگهایی

 به «مرداب» ساکت وتنهایی ِاین «حقیقت تلخ»...

  بیست و هشتم فرودین ماه

+ نگارش شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:25  بدست سیاهوش |