تبليغاتX
تنهایی، تاریکی، تکینگی
ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست

اگه پرسیدن درباره ی خودت بگو، چی دارم بگم؟!
خودم؟! من چی هستم؟!
میتونم «من» رو ببینم؛ شایدم نه! این «من» نیست و فقط یه سایه ای از وجود منه که از تابش تلخ حقیقت به پرده ی دردناک زندگی مثل حکمی ثابت- که بیمناکه از ثابت بودن خودش- بخود میلرزه...
میتونم پیدا کنم روزی که این سایه رو چی تشکیل داده؟!
میتونم کنار بزنم این پرده رو؟! یا نه...
«من» اینجام، نور هم اینجاست؛ ولی تنها چیزی که من میبینم «سایه» است...!
شاید عشق بتونه سایه ی منو جدا کنه از این پرده ی دردناک، بدون اینکه چراغ تلخ رنگ حقیقتمو خاموش کنه....
از رفتن سایه میترسم! از بودنش همینطور ...
پس سایه نیست که مسله است! پس چیه؟! «منم» یا پرده ؛ شایدم هردو ...
اگه فقط میتونسم برم اونور پرده... ولی چی میتونه ببره منو اونور؟!
بعضی وقتا موسیقی پروازم میده... اصلا جدام میکنه از من و نور و سایه ...
شعر هم همینطور ... سعدی، حافظ، مولوی،...
ولی حیف، حیف که لذت بی رنگی که پروازم میده زیاد دووم نداره و دوباره اما حزینتر از قبل برمیگردم به «جایگاه من» ...
شایدم این نور همیشه میخواسته درونمو روشن کنه؛ ولی من پشتمو کردم بهش و فقط خیره شدم به سایه ی خودم ؛ سایه ی زهراگین زندگی از چراغ حقیقت.
ولی هنوز روشن نشدم من، یا اگه شدم خودم نمی ببینم ،
.... نمیتونم که ببینم ؛

  
                                                                     بیست و دوم فرودین؛ وین

+ نگارش شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:46  بدست سیاهوش |