![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
یه سال دیگه هم رفت! سریع، سنگین و وحشتناک تاریک .... و «تنها» هنوز ایستاده ام من ولی هنورم «تنها و ساده»...! هیچی! هیچ امیدی نیست به بهبودی ... تا وقتی هست، همینطور دردآلود ، سنگین و تلخ خواهد بود! اوج تنهایی من درتاریکی بی انتهای جاده ای که قدم به قدمش پر از دشواری و رنج محنته خودشو پنهون کرده ؛ جاده ای که روش «باید» را برم! .... چه، معبود عزیزم هنوز « اجازه ی مرخصی» نداده! بدیش اینه که هیچوقت هیچکس حتی بهم پیشنهاد نکرد که پا به جاده ی «من» بذاره و کسی منو به جاده ی «خودش» دعوت نکرد! نمیدونم این جاده کدوم نقطه از این گیتی آشفته و این زمان حزینه، چون «روزی» اینجا نیست ، و نه ستاره ای یا حتی نوری...! همیشه شبه، همه جا تاریکه ، فقط بعضی وقتها تلاش مذبوحانه ی «تن»ی برای رسیدن به «یار»ی بیرون از حد خودش ِ که منجر به سوختنش میشه و روشن میکنه سطح پر چین و چروک ِ جاده ای رو که انتهاش پشت تپه ای قایم شده و میخواد حس کنجکاوی منو تحریک کنه! نمیدونه که من دیگه «بزرگ» شدم؛ «خراب» شدم و پیر ! دیگه هیچ احساسی ندارم، نسبت به هیچ چیز.... ولی یه بار آسمون اینجا چنان روشن شد که حتی جاده هم سرشو بیرون آورد از پشت تپه تا ببینه بالاخره «کدوم» ستاره به یاد این «تنها رونده» افتاده.... وَاو ! چه لحظات پرشکوهی بود ...... همون لحظه اما زمین لرزه ی شدیدی از ترس و تردید به لرزه درآورد تمام وجودمو و چین چین کرد دل جاده رو..... حالا البته میدونم که اومدن این زمین لرزه بیشک درست بود! چون به حقیقت پیوست «ترس اون شک»! چه، اگه نمی لرزوندم ، پرنده ی خیالم هم به شب ِقریب ِ پس از اون ستاره نمی اندیشید و به راحتی باور میکردم « موندن » اون ستاره رو ! اون ستاره هم رفت، با اینکه از همه ی دنباله دارها و شهابهای دیگه پرنورتر بود... و مهمتر از همه ، عکس ِهمه به طرف من میومد... اونم خاموش شد... سوخت مثل بقیه ؛ البته «تموم» نشد برای «با من بودن»، فقط «رد شد» و نظری بهم انداخت.... بی مقدمه و آروم ... و ساکت... ولی وقت رفتنش حس عجیبی داشتم، یه احساس سنگین و سخت ... حسم این بود که وقت رفتن؛ ستاره ی «من» ، «نور و گرمابخش» من ؛ «عشق من» « کم فروغتر » شده .... __ که حتی باعث شد که نتومم واژه هاییکه رو که بارها و بارها تکرارشون کرده بودم به زبون بیارم « به وفای تو، که بر تربت حافظ بگذر کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود» __
یکم فرودین ماه |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 13:49 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|