![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
بازم که تو اینجایی! با خودم فکر کردم:«ولی من فقط صدای پای یه نفرو شنیدم... پس حتما داره با من صحبت میکنه... ولی چه گستاخانه!» «کی میخواد جلومو بگیره؟!» اگرم بخوان، فکر نمی کنم بتونن! انتظار هر جوابی رو داشتم به غیر از این. برگشتم نگاهش کردم... بزرگتر از اونی بود که هدس زده بودم. از اینکه یدفعه برگشتم جا خورد ؛ قبلا هم چندبار اینجا دیدمت... «جرم که نیست؟!» چرا اینجوری جوابمو میدی؟ناراحتی اینجام؟ بازم نگاهش کردم... نه بابا !نمیخواسته گستاخی کنه... «نه.... منظوری نداشتم. رفتم پست بسته بود،اعصابم به هم ریخت.» چرا همیشه تنها میای؟ «حوصله ی صحبت کردن ندارم، از جاهای خلوت خوشم میاد.» ولی من برعکس تو یه دل پر دارم و یه زبون روان! فقط دنبال یکی میگردم که باهاش حرف بزنم! خنده ام گرفته بود... نامه ای که قرار بود پست کنم، دستم بود پاکتش هنوز باز بود... ورق نامه رو درآوردم دادم دستش نوشته ی زیاد طولانیی نبود ولی چند دقیقه به ورق خیره بود... بعد بدون اینکه چیزی بگه سرشو بلند کرد و مثل من به افق چشم دوخت... ... تو نامه نوشته بودم اگر میدانستی چه میسوزاندم... اگر میدانستی چه دردناک میخراشد دلم را... نگاه های ناباورانه؛ اگر میدانستی چه زنجیر گرانیست بر گردنم... رفتار نامهربانانه؛ اگر میدانستی چه زجری میکشم هر لحظه... از این عدالت نا عادلانه؛ خاموش میماندی مرد و مردانه |
|
+ نگارش شده در
جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 13:5 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|