![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
کوله بارتو برداشتی و بلند شدی....چشمت به چشمام افتاد...
گفتی:گفتم که باید برم... گفتم:اخه چرا؟...چرا؟...جرا حالا؟... نمی دونم... فقط باید برم... تنهام باید برم یعنی به همین راحتی تنهام میذاری؟... رهام میکنی؟...تو این تاریکی... بدون تو بمونم؟ نه من همیشه به یادت هستم ...ولی خودت خوب می دونی که باید برم...همونطور که خودت قبلا رفتی... ولی اون موقع تو نبودی...چیزی نبود که به خاطرش بمونم... ولی تو بمون...به خاطر من بمون... بر میگردم...بهت قول میدم آخه چرا تنها؟...بذار همرات بیام... نه نمیشه...باید تنها برم...باید خودم باشم...خودم با خدای خودم...فقط ما دو تا... یعنی از قلبت بیرونم میکنی؟ نه...نه...تو همیشه تو قلبم هستی...فقط یه مدتی میخوام تنها باشم...میخوام خودمو پیدا کنم... ولی من دوریتو تحمل نمیکنم...میمیرم من بدون تو... گردنبندتو درآوردی،تو دستت آویزونش کردی و گفتی: اینو بگیر،خوب و سالم نگهش دار تا برگردم...بهت قول میدم پس منتظرت میمونم...هر لحظه انتظارتو میکشم... قدم به جاده گذاشتی... یه لحظه برگشتی و برام دست تکون دادی... چه تلخ با خودم گفتم: «ببین چگونه برایت دست تکان میدهم...انگار مرا برای وداع آفریده اند» و چه شیرین فریاد زدی: وقتی خودمو پیدا کردم...میام دنبالت و تو رو پیدا میکنم... گل من پس کی خودتو پیدا میکنی؟...گردنبندت هنوز گردن منه... |
|
+ نگارش شده در
چهارشنبه سی ام آذر 1384ساعت 16:48 بدست سیاهوش |
|
|
بعضیا میگن پاییز قشنگ نیست....فصل جداییه .... فصل غمه
ساز او باران،سرودش باد گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد باغ بی برگی مهدی اخوان ثالث |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 17:58 بدست سیاهوش |
|
|
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع رشته ی صبرم به مقراض غمت ببریده شد همچنان در آتش مهر توخندانم چو شمع گر کُمَیت اشک گلگونم نبودی گرم روی کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست این دل زار ِنزار ِاشک بارانم چو شمع در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست ورنه از دردت بسوزانم جهانی را چو شمع بی جمال عالم آرای تو، روزم چون شبست با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو چهره بنما دلبرا، تا جان بر افشانم چو شمع سر فرازم کن شبی از وصل خویش ای نازنین تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع آتش مهر تورا حافظ عجب در سر گرفت آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع مهر |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 23:0 بدست سیاهوش |
|
|
عروسك قصه ي من، گهواره ي خوابت كجاست قصر قشنگ كاغذي، پولك آفتابت كجاست بال و پر نقره اي كفتر عشقمو كي بست آينه ي طوطي منو، سنگ كدوم كينه شكست عروسك قصه ي من، زخم شكسته با تنت بميرم اي شكسته دل، چه بي صداست شكستنت صداي عشق من و تو، كه تلخ و گريه آوره تو اين سكوت قصه اي، انگار صداي آخره بعد از من و تو عاشقي، شايد از دنيا بره شايد با مرگ من و تو، عاشقي از دنيا بره عروسك قصه ي من،سوختن من ساختنمه تو اين قمار بي غرور، بردن من باختنمه عروسك قصه ي من، شكستنت فال منه اين سايه ي هميشگي، مرگ كه دنبال منه جفتاي عاشقو ببين، از پل آبي ميگذرن عروسك قلبشونو، به جشن بوسه مي برن اما براي من و تو، اون لحظه ي آبي كجاست عروسك قصه ي من، پس شب آفتابي كجاست
ايرج جنتي عطائي |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 15:43 بدست سیاهوش |
|
|
تو كي بودي اي مسافر، كه منو در من شكستي رفتي اما در دل من،تو هميشه زنده هستي تو كي بودي كه به يادت، بايد آواره بمونم پابپاي باد شبگرد،برم و از تو بخونم انتطار ديدن تو منو آروم نمي ذاره مثل بغضي كه گلومو بسته اما نمي باره چه نشستي كه چشامو، برق تنهايي ربوده چشمي از سحر نداشتم، اگه داشتم،از تو بوده چه نشستي كه شكستم،زير بار غم غربت خالي از نغمه ي شوقم، پرم از قصه ي محنت انتظارديدن تو منو آروم نمي ذاره مثل بغضي كه گلومو بسته اما نمي باره گمشدم تو شهر ظلمت،ردپايي تو شبا نيست با صداي هق هق من، كسي اينجا آشنا نيست اي صداي آسموني،پرم از شوق شنيدن كاشكه مي شد پر كشيدن، به هواي با تو بودن انتطار ديدن تو منو آروم نمي ذاره مثل بغضي كه گلومو بسته اما نمي باره |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 4:38 بدست سیاهوش |
|
|
عشق.... به شكل پرواز پرنده ست عشق.... خواب يه آهوي رمنده ست من...... زائري تشنه زير بارون عشق.... چشمه آبي اما كشنده ست من..... مي ميرم از اين آب مسموم اما اونكه مرده از عشق تا قيامت هر لحظه زنده ست مرگ عاشق عين بودن،اوج پرواز يه پرنده ست تو كه معناي عشقي، به من معنا بده اي يار دروغ اين صدا رو به گور قصه ها بسپار صدا كن اسممو از عمق شب، از نقب ديوار براي زنده بودن دليل آخرينم باش منم من بذر فرياد، خاك خوب سرزمينم باش طلوع صادق عصيان من، بيداريم باش.... ...... عشق....گذشتن از مرز وجوده مرگ .....آغاز راه قصه بوده من.....راهي شدم نگو كه زوده اون كه سر سپرده، مثل ما عاشق نبوده اما اونكه عاشقونه جون سپرده، هرگز نمرده... |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 15:39 بدست سیاهوش |
|
|
وطنم بين دو دريا، دو افق،دو سرزمينه آفتاب از نفس كه افتاد،روي شونه هاش مي شينه وطنم گنج عتيقه، رد زخماي عميقه بستر بوسه و خنجر، از رفيق و نا رفيقه برزخ گريه و خنده، بغض بي اراده ي من رو كتيبه هاش نوشته ،سر گذشت ساده ي من طعم گريه هاي شرجي، عطر خنده هاي كوهي وطنم چه بي نظيري، وطنم چه با شكوهي وطنم بين دو دريا، دو افق،دو آسمونه كوچه هاش به سمت دريا، افقش به رنگ خونه اي شكوه بي نظيرم، اي غرور سر بلندم بذا دستاتو ببوسم، بذا زخماتو ببندم... پاينده باد ايران |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:53 بدست سیاهوش |
|
|
گفتم : بگو... گفت : از چي بگم..؟! گفتم : از هر چي دلت مي خواد...از هر چي دوس داري... گفت : نه اين جوري نميشه....تو يه چيزي بگو منم میگم.... گفتم: از سر بلند عشق، بر سر دار بگو بگو از خونه بگو، از گل پونه بگو از شب شبزده ها، كه نمي مونه بگو بگو از محبوبه ها، نسترن هاي بنفش سفره هاي بي ريا، روي سبزه زار فرش بگو اي يار بگو ، كه دلم تنگ شده رو زمين جا ندارم، آسمون سنگ شده بگو از شب كوچه ها، پرسه هاي بي هدف كوچه باغ انتظار، بوي بارون و علف بگو از كلاغ پير، كه به خونه نرسيد از بهار كاغدي، كه سر شاخه تكيد بگو اي يار بگو، اي وفا دار بگو از سر بلند عشق، بر سر دار بگو
|
|
+ نگارش شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 20:52 بدست سیاهوش |
|
|
آهاي خوشگل عاشق ، آهاي عمر دقايق
|
|
+ نگارش شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:12 بدست سیاهوش |
|
|
هر شبي وقت سحر در كوي جانان مي روم چون ز خود نا محرمم از خويش پنهان مي روم چون حجابي مشكلات عقل و جان در راه او لاجرم در كوي او بي عقل و بي جان مي روم همچو ليلي، مستمندم در فراقش روز و شب همچو مجنون گرد عالم دوست جويان مي روم هر سحر عنبر فشاند ، زلف عنبر ريز او من بدان آموختم ، وقت سحر زان مي روم تا بديدم زلف چون چوگان او بر روي ماه در خم چوگان او چون گوي گردان مي روم ماه رويا ، در من مسكين نگر كز عشق تو با دلي پر خون ، حيران به زير خاك مي روم چون بياباني نهد، هر ساعتي در پيش من من چنين شوريده دل ، سر در بيابان مي روم شيخ فريد الدين عطّار |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 4:47 بدست سیاهوش |
|
|
چون مي روي بي من مرو، اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو، اي شعله ي تابان من هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري ، در جان سر گردان من آمدي چون در برم ، شد كفر و ايمان چاكرم اي ديدن تو دين من ، اي روي تو ايمان من بي پا و سر كردي مرا،بي خواب و خور كردي مرا سرمست و خندان اندرآ ، اي يوسف كنعان من از لطف تو چون جان شدم ، وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده ، در هستي پنهان من چون مي روي بي من مرو، اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو، اي شعله ي تابان من حضرت مولانا |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:4 بدست سیاهوش |
|
|
عشق.... غم عشق خيلي سنگينه....ولي اگه بهش مبتلا بشي..... اگه مبتلا شدي مثل يه نيلوفر بپيچ به پاي عشق تا تورو با خودش ببره بالا.....پيش خدا...
اگر عشقت گناه است ، ببين غرق گناهم دو دست دعا، بر آورده ام به سوي آسمانها كه تا پر كشم به بال غمت،رها در كهكشانها چو نيلوفر عاشقانه ، چونان مي پيچيم به پاي تو كه سر تا پا بشكفد گل ،ز هر بندم در هواي تو به دست ياري ، اگر كه نگيري تو دست دلم را دگر كه بگيرد به آه و زاري ، اگر نپذيري شكسته دلم را دگر كه پذيرد |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:2 بدست سیاهوش |
|
|
از جدايي متنفرم.... تاسف آور ... غم انگيز.... وحشتناك.... همه ازش مي نالن....همه اصلا همه ي ناله ها ار درد جداييه....
قفس به بود بلبلي را كه نالد شب و روز ،در آشيان از جدايي چرا من ننالم ز هجران كه نالد زمين از فراق ، آسمان از جدايي چو شمعم به جان آتش افتد به بزمي كه آيد سخن در ميان ازجدايي |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 3:0 بدست سیاهوش |
|
|
Lake of sorrow
Ocean of tears Village of death End of life -------------------- LOVE............ yes .......but |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 17:11 بدست سیاهوش |
|
|
ديشب يكي از دوستان خوبم از دنيا رفت.. كسي كه دنيام با اون خيلي قشنگتر بود..كسي كه دنيام با اون خيلي روشنتر بود... مهربون بود....دوست داشتني بود.. زيبا بود...آره «زيبا» بود. رفت.... چه معصومانه رفت موندم.... چه ابلهانه موندم.. حالا تنها تر از قبلم.....بدون اون. بدون لبخندش.. بدون گريه ش... بدون صداش.. حالا فقط يادشو دارم...خاطره شو.. گرمي وجودش هيچ وقت سرد نمي شد.. كاش بيشتر مي موند....اگه مي دونستم به اين زودي ميره.. بيشتر نازش ميكردم .. بيشتر بهش لبخند مي زدم .. بيشتر.. كاش مي شد همراش برم ... بدون اون نمونم... «اي خداي عالم ، چگونه باورم بود؟ آن كه روزگاري ، پناه و ياورم بود سايه اش نماند هميشه بر سر من تا ابد بخندد به چشمان تر من» شعر پايين بياد اونه |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 16:15 بدست سیاهوش |
|
|
اي بداد من رسيده ، تو روزاي خود شكستن اي چراغ مهربوني ،تو شباي وحشت من اي تبلور حقيقت ، توي لحظه هاي ترديد تو شبو از من گرفتي ، تو منو دادي به خورشيد اگه باشي يا نباشي ، براي من تكيه گاهي براي من كه غريبه ام تو رفيقي ، جونپناهي ياورهميشه مومن ، تو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوري ، براي من شده عادت ناجي عاطفه ي من ، شعرم از تو جون گرفته رگ خشك بودن من ، از رگ تو خون گرفته اگه مديون تو باشم ، اگه از تو باشه جونم قدر اون لحظه نداره ، كه منو دادي نشونم ... وقتي شب ، شب سفر بود ، توي كوچه هاي وحشت وقتي از سايه كسي بود ، واسه بردنم به ظلمت وقتي هر ثانيه ي شب ، تپش هراس من بود وقتي زخم خنجر دوست ، بهترين لباس من بود تو با دست مهربوني رو تنم مرحم كشيدي برام از روشني گفتي ، پرده ي شبو دريدي ياورهميشه مومن ، تو برو سفر سلامت غم من نخور كه دوري ، براي من شده عادت اي طلوع اولين دوست ، اي رفيق آخر من به سلامت سفرت خوش ، اي يگانه ياور من مقصدت هر جا كه باشه ، هر جاي دنيا كه باشي اون ور مرز شقايق ، پشت لحظه ها كه باشي خاطرت باشه كه قلبت ، سپر بلاي من بود تنها دست تو رفيق ، دست بي رياي من بود |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 15:13 بدست سیاهوش |
|
|
خيلي سعي كردم عاشق نشم ...ولي نشد! چشمامو بستم...گوشامو گرفم ...ولي نشد! انگار رو آتيش باشي بخواي كه نجوشي.....نمي شه كه! «هزار جهد بكردم كه سرّ عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسّرم كه نجوشم» «سعدي» همش مراقب بودم يه وقت عاشق نشم....ولي... وقتي تو رو ديدم ....همه چيز عوض شد....باختم...همه چيرو باختم «به هوش بودم از اوّل كه دل به كس نسپارم شمايل تو بديدم نه عقل ماند و نه هوشم» «سعدي» ولي تو......بذا توصيفت كنم ..: «آنكه هلاك من همي خواهد و من سلامتش هر چه كند به شاهدي كس نكند ملامتش» «باغ تفرج است و بس،ميوه نمي دهد به كس جز به نظر نمي رسد،سيب درخت قامتش» «سعدي» با اين همه...ميدوني چيه..؟ بازم دعا مي كنم كه..: «كاش كه در قيامتش بار دگر بديدني آنچه گناه او بود من بكشم غرامتش» «سعدي» آره عزيز ...حاضرم واسه ديدنت....فقط يه بار ديدنت..،همه ي گناهاتوبخرم.... ولي خوب همينشم فقط يه آرزوست.... من عاشقت بودم.....ولي تو.... «مرا به هيچ بداديّ و من هنوز بر آنم كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم» «سعدي» آره ...هنوزم عاشقتم....هنوزم يه تار موتو با دنيا عوض نمي كنم... يادته وقتي اينو بهت گفتم....چي جوابمو دادي..؟ گفتي: «به سان آن لب شيرين به خسروان دادند تو را نصيب همين بس كه كوه كن باشي» «حافظ» گفتم:باشه، اگه تو بخواي من كوهم مي كنم ..ولي... «الاصّباح قيامت كه سر ز خاك گيرم به گفتگوي تو خيزم،به جستجوي تو باشم» «سعدي» چه جوابي دادي؟: عشقو رها كن!....عاشق نيستي....! ولي.. «مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن سخن چه فايده گفتن،كه پند مي ننيوشم» «سعدي» گفتي:«خموش سايه كه فرياد بلبل از خاميست چو شمع سوخته آن به كه بي سخن باشي» «حافظ» آخه چه جوري؟من دارم از عشقت مي سوزم....بعد تو ميكي ساكت باشم..؟ گفتي:گفتم كه عاشق نيستي! «زآتش پنهان عشق ، هر كه شد افروخته دود نخيزد از او ، چون نفس سوخته» «صاءب» ديدم راست ميگه ....نبايد مثل بلبل همه جا جار بزنم ....بايد مثل پروانه باشم... «اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز كان سوخته را جان شد و آواز نيامد اين مدّعيان در طلبش بي خبرانند كان را كه خبر شد،خبري باز نيامد» «سعدي» ...ولي يه خواهش ازت دارم....قسمت مي دم..! كه بعد از مرگم... «به وفاي تو كز تربت حافظ بگذر كز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود» «حافظ» مي پرسي :مگه تو كي هستي كه من همچي كاري بكنم؟ تنها جوابي كه دارم اينه: «قدم دريغ مدار از جنازه ي حافظ كه گرچه غرق گناه است ، مي رود به بهشت» «حافظ»
|
|
+ نگارش شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 10:45 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|