![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
![]() ![]() چه راحت گذشتی از من مطمن و بیصدا، قدم گذاشتی و رفتی. همه ی اون روزای خوب، اون ساعتهای آفتابی، چه بیمعنی شدن همه، لحظه ای که پشت سرم گذاشتی، ... و من، پوچ و تهی فرود اومدم رو زانوهام، تر بودن چشمام اما بیحرکت لبام، ... چه راحت گذشتی ازم ... |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:21 بدست سیاهوش |
|
|
چه ساده میشکنن آدما، چه ساده خرد میشن، چه ساده تحقیر میشن
و چه ساده فراموش میشن... یه حرف، یه نگاه! چه بیصدا تسلیم میشن و چه بیمقاومت شکست میخورن. و چه سخت فراموش میکنن تلخی خرد شدنو و چه دیر میبخشن خودشونو...! |
|
+ نگارش شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:45 بدست سیاهوش |
|
|
دوش دور از رويت اي جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سوداي دل سيلاب داشت در تفكر عقل مسكين پايمال عشق شد با پريشاني دل شوريده چشمم خواب داشت كوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سراي عقل در طبطاب داشت نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت ديدهام ميجست و گفتندم نبيني روي دو خود درفشان بود چشمم كاندر او سيماب داشت ز آسمان آغاز كارم سخت شيرين مينمو كي گمان بردم كه شهدآلوده زهر ناب داشت سعدي اين ره مشكل افتادست در درياي عشق اول آخر در صبوري اندكي پاياب داشت |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:13 بدست سیاهوش |
|
|
اما براي من و تو اون لحظه ي آبي كجاست ؟ عروسك قصه ي من پس شب آفتابي كجاست ؟ |
|
+ نگارش شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:51 بدست سیاهوش |
|
|
من آن موجم که آرامش ندارم سفر یعنی من و گستاخی من |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:54 بدست سیاهوش |
|
|
بیشتر از سه سال گذشته از روزی که شروع کردم به نوشتن
چه روزایی بودن، کند، سنگین و تلخ! ایستادم هنوز اما، نه استوار و نه مغرورانه، چه راه دیگه ای متصورم نیست! ولی ایستادم... زیر بار این زندگی بیهوده و بیارزش، با کمری خمیده البته...! « ز آستین طبیبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش» از برای نو شروع کردم و از هنوزم برای تو مینویسم... تویی که رفتی اما... نه! هستی! و برای همیشه هم میمونی تو قلبم.... میدونم این قلب شکسته و سیاه ارزش حتی قربانی شدنم نداره ولی شرمنده، تنها چیریه که دارم! .... و من تا همیشه مینویسم از تو، از تویی که همه جیز بودی، همه جیز و هستی البته ... رفتی اما از برم.... « او میرود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم میرود» |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:23 بدست سیاهوش |
|
|
هله عاشقان بشارت، که نماند این جدایی
برسد به یار دلدار، بکند خدا خدایی به مقام خاک بودی، سفر نهان نمودی چو به آدمی رسیدی، هله تا به این نپایی تو مسافری روان کن، سفری بر آسمان کن تو بجنب پاره پاره، که خدا دهد رهایی نفسی روی به مغرب، نفسی روی به مشرق نفسی به عرش اعلا، که ز نور اولیایی منگر به هر گدایی، که تو خاص ازان مایی مفروش خویش ارزان، که تو بس گران بهایی بصف اندر آی تنها، که سفندیار وقتی در خیبر است برکن، که علی مرتضایی صنما تو همچو شیری، من اسیر تو چو آهو به جهان که دید صیدی، که بترسد از رهایی؟ همگی وبالم از تو، به خدا بنالم از تو ز همه جدام کردی، ز خودم مده جدایی مولانا |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 15:31 بدست سیاهوش |
|
|
امشب سبكتر ميزنند اين طبل بيهنگام را
يا وقت بيداري غلط بودست مرغ بام را يك لحظه بود اين يا شبي كز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبي نابرگرفته كام را هم تازه رويم هم خجل هم شادمان هم تنگ دل كز عهده بيرون آمدن نتوانم اين انعام را گر پاي بر فرقم نهي تشريف قربت ميدهي جز سر نميدانم نهادن عرر اين اقدام را چون بخت نيك انجام را با ما به كلي صلح شد بگرار تا جان ميدهد بدگوي بدفرجام را سعدي علم شد در جهان صوفي و عامي گو بدان ما بت پرستي ميكنيم آن گه چنين اصنام را |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 16:29 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|