![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
On this most auspicious of nights, permit me then, in lieu of the more commonplace sobriquet, to suggest the character of this dramatis persona; The only Verdict is Vengeance; a Vendetta, held as a "VotiVe", not in Vain, for the Value and Veracity of such shall one day Vindicate the Vigilant and the Virtuous. Verily, this Vichyssoise of Verbiage Veers most Verbose, so let me simply add that you may call me V. |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:9 بدست سیاهوش |
|
|
I'm tearing away, Pieces are falling I can't seem to make them stay. You run away, Faster and faster you can't seem to get away Break! Hope there's a reason; For questions unanswered I just don't see everything. Yes, I'm inside you; Tell me how does it feel to feel like this, Just like I do. Do I really want this; Sometimes I scare myself I just can't let it go. Can you believe it? Everything happens for reasons I just don't know |
|
+ نگارش شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 17:34 بدست سیاهوش |
|
|
And this blood on my hands, |
|
+ نگارش شده در
جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 22:0 بدست سیاهوش |
|
|
And I will roam out |
|
+ نگارش شده در
چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 21:35 بدست سیاهوش |
|
|
مرا چشميست خون افشان ز دست آن كمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستي نگارين گلشنش روي است و مشكين سايبان ابرو هلالي شد تنم زين غم كه با طغراي ابرويش كه باشد مه كه بنمايد ز طاق آسمان ابرو رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست كه بر طرف سمن زارش هميگردد چمان ابرو دگر حور و پري را كس نگويد با چنين حسني كه اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو تو كافردل نميبندي نقاب زلف و ميترسم كه محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو اگر چه مرغ زيرك بود حافظ در هواداري به تير غمزه صيدش كرد چشم آن كمان ابرو |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 22:59 بدست سیاهوش |
|
![]() ![]() چه راحت گذشتی از من مطمن و بیصدا، قدم گذاشتی و رفتی. همه ی اون روزای خوب، اون ساعتهای آفتابی، چه بیمعنی شدن همه، لحظه ای که پشت سرم گذاشتی، ... و من، پوچ و تهی فرود اومدم رو زانوهام، تر بودن چشمام اما بیحرکت لبام، ... چه راحت گذشتی ازم ... |
|
+ نگارش شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:21 بدست سیاهوش |
|
|
چه ساده میشکنن آدما، چه ساده خرد میشن، چه ساده تحقیر میشن
و چه ساده فراموش میشن... یه حرف، یه نگاه! چه بیصدا تسلیم میشن و چه بیمقاومت شکست میخورن. و چه سخت فراموش میکنن تلخی خرد شدنو و چه دیر میبخشن خودشونو...! |
|
+ نگارش شده در
شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 23:45 بدست سیاهوش |
|
|
دوش دور از رويت اي جان جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سوداي دل سيلاب داشت در تفكر عقل مسكين پايمال عشق شد با پريشاني دل شوريده چشمم خواب داشت كوس غارت زد فراقت گرد شهرستان دل شحنه عشقت سراي عقل در طبطاب داشت نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت ديدهام ميجست و گفتندم نبيني روي دو خود درفشان بود چشمم كاندر او سيماب داشت ز آسمان آغاز كارم سخت شيرين مينمو كي گمان بردم كه شهدآلوده زهر ناب داشت سعدي اين ره مشكل افتادست در درياي عشق اول آخر در صبوري اندكي پاياب داشت |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 16:13 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|