![]() |
![]() |
|
| ز سوزناکی گفتار من قلم بگریست |
|
برادر جان، نمیدونی چه دلتنگم ؛ برادر جان، نمیدونی چه غمگینم؛ نمیدونی، نمیدونی، برار جان گرفتار کدوم طلسم و نفرینم. نمیدونی چه سخته دربدر بودن، مثل توفان همیشه در سفر بودن؛ برادر جان، برادر جان نمیدونی، چه تلخه وارث درد پدر بودن. دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه ... دلم تنگه از این روزهای بی امید، از این شبگردیهای خسته و مایوس، از این تکرار بیهوده دلم تنگه، همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس؛ دلم تنگه برادر جان، برادر جان دلم تنگه. دلم خوش نیست، غمگینم برادر جان، از این تکرار بی رویی و بی لبخند؛ چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق، عاشق و خرسند. به فردا دلخوشم، شاید که با فردا، طلوع خوب خوشبختی من باشه. شبو با رنج تنهایی من سر کن، شاید فردا روز عاشق شدن باشه.... دلم تنگه برادر جان؛ برادر جان دلم تنگه.... این ترانه با صدای داریوش |
|
+ نگارش شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 16:38 بدست سیاهوش |
|
|
جدا شده ذهن آشوبناکم از روان و تن! و خیره، به فاجعه ی حزن انگیریکه سرنوشتشو
تعیین کرده نگاه میکنه... چه صحنه ی عجیبیه...! نمایش تباه شدن « من » ! تراژدیی که بغایت مضحک بنظر
میاد ! میتونم ببینم پژمردگی وجودمو.... جوهره ی وجودم خشکیده...! میچشم لحظه به لحظه تلخی ِله شدن تنمو زیر این فشار...! چقدر باورکردنی تر بود دنیا قبلا! ... ولی باور نکردنیه که چطور به «اینجا»
رسیدم...، چه اشاتباهی کردم؟! چی رو ندیدم...؟! نمیدونم! ... سوال که زیاده ولی، ....
جوابی نیست....! مخصوصا به کوتاه ترین سوال که میرسم... « چرا..؟!» اولش خیلی غریب بود؛ نه که حالا نیست، ولی ... چه آرزوهای قشنگی داشتم، چه خیالات خوشی.... . چرا باید واقعیت اینقدر بیرحم باشه؟! بعضی وقتا البته هست یه صدا هایی، یه نورهایی، خاطره هایی... شادیم همه اش دروغیه
که دلمو بهش خوش کردم ....: عشق!! یه چیزیو ولی مطمینم... : بغایت تلخه « تنهایی » ! |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 19:25 بدست سیاهوش |
|
|
یک سال گذشت از اون «شب شوم» از شبی که بیغایت بهت زده شدیم از سنگینی حقیقتِ بیپایان تلخی که چو گرزی سخت به پیکره ی نحیف آرزوهاون فرود اومد از شبی که هر لحظه دعا کردیم؛ که ای کاش همه ی اینها فقط یه کابوس باشه و افسوس و دریغ و درد که نبود و چه رنجور نشستیم و بیصدا به یاد زیباترین لحظات هستیمون و به یاد گنجهایی که هر دم به شوق «داشتنشون» بیپایان سپاس میگذاردیم پروردگار را؛ به بهانه ی «بودن» با آنها گفتم شايد اين سودا را ز تو در خاطر دارم كه تو را عمري با خود ديدم به خدا، به خدا كه تویی هر سو پيدا همه جا چون« جان» به خدا در تن بودی... |
|
+ نگارش شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 19:31 بدست سیاهوش |
|
|
قلمم خشکیده...! شایدم دستم... چیزی برای نوشتن ندارم؛ آخه دیگه هیچ احساسی ندارم.... نسبت به هیچی...! دیگه خاطره های پرنور از تابستونای داغ تو دشت و جنگل با خاطره های زیرلب ناسزا گفتن به معلم سر جلسه ی امتحان تو روزای
سرد زمستون فرقی نداره...! همشون یه چیزن...: بی هامیت، بیرنگ و بیصدا! بالاخره گذشتم از اون خط قرمز! دیگه همه چیز بی اهمیته و بیارزش...! حالا دیگه بیخیال، ساکت، بیاحساس و تنها «رد میشم از کنار هر چیز و هر کسی» دیگه همه غریبن، همه ی صداها یه طنین دارن و همه جیز بیرنگه . «توقف» نمیکنم.... کسی هم البته بهِم نمیزنه این «عبور» یکنواخت، سامت و
بیرنگو ! ولی هنوز غم هست، نفرتم همینطور! اینا آخه حسای معمولی نیستن! گره خوردن با تار و پودم، هرروز و هرروز.... این دوتا ولی رنگ دارن... سیاهن مثل شبای بی ستاره و همینه که زندگیم سیاهه ، سرده و تاریک...!بی هیچ روزنه ی امیدی، بی هیچ
گرمای محبتی...! .... و من تنهام.... تنهای تنها.... همین بود؛ همش همین بود .... و اگرچه « ناجوانمردانه سرد است» ، اما گله ای نیست که این نحسی از تقدیر
شومم بود ...! |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 10:28 بدست سیاهوش |
|
|
زنده ام هنوز! به چه بهونه ایی ولی؟! "عشق"؟! عشقی که بواقع با پوزخندی تلخ به سخره گرفته خیالات ساده و بیرنگمو؟! یا "وطنم"؟! که به هر چیزی شباهت داره جز وطن! یا "تنی" که بستر هزاران رنج ریش و زخم و درد و غمه؟! یا "وجودی" بدرنگ و تلخ که
شرمگینه از این گناه که موجوده!؟ یا به بهونه ی "بارون"؟! بارونی که مدتهاست نه هوای عاشقانه، که
پناهگاه گریه هامه! بارونی که دیگه بیشتر به ناقوس یکنواخت مرگ میخوره تا ترانه ی مرموز زندگی! یا "علمی" که به جستجوش بودم؟! علمی که دیگه نه اون نمای زیبا و
متناسب کاخی سر برافراشته از دور، زنده ام هنوز! ولی به چه امیدی؟! "فردایی" که میدونم بغایت تاریکه ؟! یا "دری" که هیچوقت باز نشد و نمیشه؟! یا "نوری" که روزنی برای تابیدن نداره؟! زنده ام هنوز.... |
|
+ نگارش شده در
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:6 بدست سیاهوش |
|
|
متنفرم از خرد شدن چیزی که بهش میگن «غرور» ! البته چیزی نمونده از غرور برام، ولی خب من ایرانیم! معنی این کلام واضحه ! به صرف ایرانی بودن باید مغرور باشم به « دارایی» ها و «ارزش» هایی پوچ و تهی که نیاکانم به دلخوشی و شرمندگی «اندوختن» و به
هیچ قیمتی نباید بشکنه! که نه تنها اون غرور «دروغین» و پوچ که حتی غرور
طبیعی هر کسی رو در بر میگیره... و این تناقض ویرانگر چنان به سخره گرفته تک تک ذرات وجودمو که از غرور جز نقشی لرزان بر مردآب هستیم چیزی
باقی نمونده و تنها امیدم اینه که کسی «سنگی» باین آب نندازه! به خاطر سنگهایی که «فکر» میکنم تو جیبشون قایم
کردن....! هر از گاهی البته خواسته یا ناخواسته پرتاب میشن سنگهایی به «مرداب» ساکت وتنهایی ِاین «حقیقت تلخ»... بیست و هشتم فرودین ماه |
|
+ نگارش شده در
جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 10:25 بدست سیاهوش |
|
|
اگه پرسیدن درباره ی خودت بگو، چی دارم بگم؟! |
|
+ نگارش شده در
پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:46 بدست سیاهوش |
|
|
بیست و دوم مهر ماه، تهران
بازم دارم
مینویسم! یه نامه ی دیگه! اصلا
برام مهم نیست، هرچی میخوان بگن و هر آشیم که میخوان بپزن برام، چه اهمیتی داره؟! یک شب که دوست فتنه ی خفته است زینهار .... چه
ساعات پرشکوهی بود،
وصال و هجر چه باشد؟! رضای دوست طلب تا بود بار غمت بر دل بيهوش مرا
1- حضرت سعدی 2- خواجه حافظ
|
|
+ نگارش شده در
جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 21:21 بدست سیاهوش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
غم دل چه باز گویم؟
......که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته ........که غم دراز دارم |
| پیوندهای روزانه |
|
کتابخانه ی اشعار پارسی مهدی اخوان ثالث جوانان ایران زمین yahoo!360 آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
این ره که میروی به هیچستان است سکوت سرد تپش سايه دوست(نسترن) دانشگاه آزاد شهریار! (bigbang) |
|
RSS
|